شادی آن حضرت در چهره نمایان و اندوهش در دل نهان بود
از همه گشاده سینه تر و در مهار نفس از همه تواناتر بود
نه کینه ورز بود و نه رشک بر
در گفتار نه حمله ور بود و نه ناسزاگو
سرزنش را ناپسند می دانست
غم انجام رسالت همدم او بود و اندوهی دراز داشت
با وقار بود و پیوسته ذکر خدا بر لب داشت
شکیبا بود و عظمت وجود خویش را پنهان می نمود
بر بی نیازی خود شادمان بود
خوش خلق بود و بهره بردن از وجودش را سهل می نمود
وقاری استوار داشت
بی آزار بود نه تهمت زن بود و نه پرده در
اگر لب به خنده می گشود از حد وقار فرا نمی رفت
اگر از او می بریدند او می پیوست
چون خشمگین می شد خشم از هیبتش نمی کاست
دانشش را در اختیار مردم می نهاد
پیوسته با پروردگارش انس داشت
برخلاف اهل دنیا که از بلا هراس دارند خود را به بلا می افکند
پیوسته به حق امر می کرد و از سر راستی سخن میگفت
در آنچه به خدا مربوط می شد شتابان بود
خود را می شناخت و نفس خویش را فرو می مالید
بالیدن نفس را می شکست و هر خواری و خفتی را بر آن تحمیل می کرد
یاور دین خدای - عز و جل - و حامی مومنان و پناهگاه مسلمین بود
دمدمه زنان بر او تاثیری نداشت
آز بر دلش مهر نمی نهاد
هیچ چیز او را از اجرای حکمش باز نمی داشت
همواره به حق می خواند و عامل به خیر بود
دانا بود و دور اندیش
نه ناسزاگو بود و نه خشمگین می شد
از بدان دوری می گزید
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
خلوت نشین جان را آه از حرم برآید
گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
تا ره روان غم را خار از قدم برآید
گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
آن کام برنیامد ترسم که دم برآید
عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید
گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانی
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
شاعر : سعدی شیرازی
گریان چو شمع در شب هجران نشسته ام
چون آسمان ستاره به دامان نشسته ام
چون زلف بی قرار تو از بازی نسیم
هر شب میان جمع پریشان نشسته ام
تا از نگاه گرم تو روشن شود دلم
عمریست همچو آینه حیران نشسته ام
تا چون حباب با تو خانه ام شود خراب
در موج خیز سینه ی طوفان نشسته ام
فارغ ز باغبانم و آسوده از بهار
چون لاله ای به کنج بیابان نشسته ام
از شوق پای بوس تو عمریست بی قرارم
مانند اشک در بن مژگان نشسته ام
شاعر :عبدالله الفت
دوباره پنجره ها را به صبح بگشایی
تمام شب به هوای طلوع تو خواندم
که آفتاب منی ! آبروی فردایی
تو رمز فتح بهاری، کلام بارانی
تو آسمان نجیبی ، بلند بالایی
چه می شود که شبی ای نجابت شرقی!
دمی بر آیی و این دیده را بیارایی
به خاک پای تو تا من بگسترم دل و جان
صبور سبز !بگو از چه سمت می آیی؟
هجوم عاصی طوفان به فصل غیبت تو
چه سروها که شکسته و چه ریخت گلهایی
شاعر : مصطفی علی پور
پر کن دوباره کیل مرا ایهاالعزیز
دست من و نگاه شما ایهاالعزیز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کرده ام به سمت شما ایها العزیز
جان را گرفته ام به سر دست و آمدم...
از کوره راه های بلا ایهاالعزیز
وادی به وادی آمده ام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایهاالعزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
iین کاسه را...فاوف لنا...ایهاالعزیز
ما جان ومال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایهاالعزیز
.. .دستم تهی است راه بیابان گرفته ام
محتاج یک نگاه تو یا ایهاالعزیز
کسی که می رسد و ریشه می دواند باز
میان عطر و نسیم و پرنده و پرواز
کسی که خرقه اش از بوی صبح سرشار است
و روز می شود از سمت چشم او آغاز
کسی که می شکفد لا به لای لبخندش
هزار پیچک وحشی ، هزار چشم انداز
کسی که بذر مرا می کند نهان در خاک
و صبر می کند آن قدر تا برویم باز
سپید گون و شکوفنده می رسد از راه
چه آرزوی غریبی ، چقدر دور و دراز
اگر چه هیچ نشانی ندیده ام ، بگذار
پی نگاه بیابانی اش بگردم باز
اي امانت دار كوثر كي تو ميآيي ز در؟
وي وصي آل حيدر كي تو ميآيي ز در
مصحف زهراست نزدت، تيغحيدر همچنين
وارث بابا و مادر كي تو ميآيي ز در
چشم اميد تمام انبياء و اولياء
بر ظهور تست آخر كي تو ميآيي ز در
هستي از هستتو هستييافت اي هستخدا
وي همه هست پيمبر كي تو ميآيي ز در
ديدگان اشكبار شيعيان ميخواندت
كاي به عالم ميرو رهبر كي تو ميآيي ز در
هر سحر گويد مؤذن با نواي تازهاي
مجري احكام داور كي تو ميآيي ز در
كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف
سامرا، گويند يكسر كي تو ميآيي ز در
روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات
منجي دلهاي مضطر كي تو ميآيي ز در؟
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟
خدا کند که از آن دور توسنش برسد
از راه می رسد سحر و زنده می شوم
از یادها نرفته و پاینده می شوم
چون ذرّه ام ،اگر چه نیستم قابل تو لیک
با مِهر تو چو مِهر درخشنده می شوم
باری!نگاه کن که به یک گوشه نگاهت
مشمول عفو خالق بخشنده می شوم
جانا ز لطف گر نپیذیری مرا مدام
سر خورده تر زپیش و سرافکنده می شوم
محروم لااقل ز دعایت مکن مرا
در مصر جان عزیز نشد بنده می شوم
هر چند ای عزیز گر آیی ،زلطف خویش
در وقت مرگ،پیش تو شرمنده می شوم
اما در آن نفس که همه غرق گریه اند
من با نظر به روی تو در خنده می شوم
به سیل غم به جهان جز تو کوهساری نیست
به غیر پرچم عدل تو اعتباری نیست
هزار نرگس اگر رویَد، ای گل نرگس
بدون رویش رویت مرا بهاری نیست
اگر هزار بهار آید و رَوَد، از داغ
چو قلب عاشق تو باغ لاله زاری نیست
نوای بلبل رنجور خویش را بشنو
که غم فزا تر از آن، نغمۀ هَزاری نیست
ز دست رفت شکیب و قرار ایوبان
بیا بیا که دگر قلب بردباری نیست
بیا که ساغر ظلم و نفاق لبریز است
ز باده اش همه مست اند و هوشیاری نیست
ندای غربت قرآن و دین به افلاک است
بیا بیا که به اسلام جز تو یاری نیست
بیا که جز تو ز امواج فتنۀ شیطان
پناهگاه و حریم و ره فراری نیست
«فقیر» را به نگاهت همیشه شادان کن
که ز اهل بیت نبی جز تو یادگاری نیست
شاعر: سید علی احمدی (فقیر)
منبع : انجمن شاعران اهل بیت علیهم السلام شهرستان خمینی شهر
بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "
برگ درخت باور ما زرد می شود
شب بی تو روی صبح نمی بیند ای دریغ
خورشید بی تو منجمد و سرد می شود
زیباترین بهانه در اینجا حضور توست
ور نه زمین هوایی و ولگرد می شود
در غیبت بهار درخت از چه بشکفد؟
باران که نیست باغچه دلسرد می شود
امکان هر ترانه تویی ای ملایمت
ورنه ترانه زمزمه ی درد می شود
شاعر:
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
ای سایه سار گرم بی ترحم
جز سایه ی گرم دستان تو جایی نداریم
تو آبروی خاکی و حیثیت آب
دریا تویی ما جز تو دریایی نداریم
خورشید چشم توست، چشمان تو خورشید
تا نشکفد چشم تو فردایی نداریم
وقتی عطش می بارد از ابر سترون
جز نام آبی تو آوایی نداریم
شمشیرها را گو ببارند از سر بغض
از عشق ما جز این تمنایی نداریم
شاعر:
از سوز سحر نیست مرا حظّ و نصیبی
بیمار من عمریست به دنبال طبیبی
جانا عوض این همه دوری و ملامت
گه گاه سراغی ز دل افکار غریبی
هر لحظه که از ساحت قدس تو شوم دور
افتد به دلم فتنه و آشوب عجیبی
این بار اگر رفتی ازین خانه مبادا
با آمدنی باز دلم را بفریبی
یا دار بنا کن که هوادار تو هستم
یا همچو مسیحم بنما نقش صلیبی
از فرصت رفته نتوان چشم بپوشید
بگذشت دمی با تو گاهی به رقیبی
باشد که سرانجام به پایت فتدم سر
در پاسخ عمری که خزان شد به شکیبی
از پرده برون آی دلم غرق تمناست
تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست
در حلقه عشاق ز رحمت گذری کن
تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست
خون می خورم از هجر ولی با که توان گفت
کاین درد نهان سوز از آن من تنهاست
مستانه بگیریم قدح در شب وصلت
مستی ز رخ یار چه جان بخش و دل آراست
ما زنده از آنیم که در بحر تو غرقیم
غواص نشانیم که چشمان تو دریاست
عمري به انتظار نشستم، نيامدي
حتي درون سينه شكستم، نيامدي
چندين غروب آمد و آدينهها گذشت
چشم انتظار روي تو هستم، نيامدي
گفتم دوباره بي تو به سامان رسيدهام
عاشقتر از هميشه نشستم، نيامدي
چيدم ميان سينه الفباي نام تو
دل در هواي عشق تو بستم، نيامدي
اينجا ميان اين همه آدم غريبهام
از هرچه هست بي تو گسستم، نيامدي
تنها منم كه با تو صميميترم هنوز
دل بر نگاه پنجره بستم، نيامدي
از آسمان ابري چشمان خود ترم
با اشكِ چشم آينه شستم، نيامدي
گفتم حديث لاله عاشق ولي چه سود
در انتهاي عمر خود هستم، نيامدي
شاعر: علیرضا باقری (لاله)
منبع : انجمن شاعران اهل بیت علیهم السلام شهرستان خمینی شهر
بي تو هواي حوصلهام سخت درهم است
گويا هنوز دهكده آلودۀ غم است
تنها نه من ز دوري تو ديده بستهام
پلك تمام پنجرهها بي تو بر هم است
دلگيرم از زمانه و دل سردم از خودم
از روزگار بي تو كه دردش دمادم است
هر در كه باز ميشود اينجا بدون تو
آن اولين دريچۀ باز جهنم است
گفتي چرا كه خستهام از روزگار خويش
عمري به انتظار نشستن مگر كم است؟
با من بمان كه با تو دلم ميشود جوان
حس ميكنم كه با تو جواني فراهم است
با تو خزان زندگيام ميشود بهار
آقا بيا كه با تو بهارم مسلم است
آمد خزان و فصل جواني به غم گذشت
لاله حديث عشق تو افسانۀ غم است
شاعر: علیرضا باقری (لاله)
منبع : انجمن شاعران اهل بیت علیهم السلام شهرستان خمینی شهر
همیشه حس نگاه تو در نگاه من است
خیال با تو نشستن چراغ راه من است
تو رفته ای به کجا، تا به کی تحمل و صبر
گمان کنم که فراق تو از گناه من است
همیشه ندبه پی ندبه می شود تکرار
هنوز شعر من و جمعه غرق آه من است
غریبه نیستم آقا غریبه هم نشدی
بیا که مژدۀ وصل تو جان پناه من است
من از سبوی نگاه تو صبر می نوشم
گهی فراق و گهی وصل در نگاه من است
تو را کجا بنویسم که دیدنی بشوی
فراق و وصل تو آیین و تکیه گاه من است
همیشه در نظرم حاضری و پنهانی
نوید جمعه اگر شوق اشک و آه من است
شاعر: عبدالرضا کیانی
منبع : انجمن شاعران اهل بیت علیهم السلام شهرستان خمینی شهر
ايـن چـه غوغاست در دهر عيان مي بينم
زار و افـسـرده دل پـيـر و جـوان مـي بـينم
هـمـه از فـتـنـه ايــام بـه تـنـگ آمــده انــد
خون دل قوت هـمه خـلق و جهان مي بينم
هـر كـجـا مـي نگـرم هر سخني مي شنوم
صحبت از مهدي قائم (عج) بميان مي بينم
يارب اين منجي عالم ولي عصر كجاست؟
كـز غـمـش سـرو قـد خـلـق كمان مي بينم
يـارب ايـن كـوكـب رخشنده توحيد كجاست
كـز پـي اش ديـده صـاحـبـنـظـران مـي بينم
از فـراق رخ زيـبــاي تـو اي مــاه نــهــان
از كـف صـبـر بـرون تـاب و توان مي بينم
چـشـم عـشـاق به راه تو ببين گشت سفيد
اشـك حـسرت به رخ خلق روان مي بينم
شـو پناهنده «حياتي» تو بدان مايه شوق
حـاجـتـت در كـف آن جـام جـهـان مي بينم
جان مي دهم براي تو يا ايها العزيز
سر مي نهم به پاي تو يا ايها العزيز
يك عمر ميله هاي قفس را شمر ده ام
با شوق دستهاي تو يا ايها العزيز
من سوگوار بر سر هر دار مي روم
شايد شوم فداي تو يا ايها العزيز
اين روز ها ز امدنت مژده مي رسد
بر دل رسد صداي تو يا ايها العزيز
اي كاش بشنوم به قنوت شما شدم
من شامل دعاي تو يا ايها العزيز
قلبم گرفته است به داد دلم برس
تا حس كنم صفاي تو يا ايها العزيز
محتاج تر ز دست و دل من نديده اي
هستم سگ گداي تو يا ايها العزيز
اول به قلب خستۀ من یک ظهور کن
جان مي دهم براي تو يا ايها العزيز
در ميان دشت گلها انتظارت مي كشم
خوشترين اميد دلها انتظارت مي كشم
منتظر بر يوسفم اي مرد شبنم پوش عشق
صبر ايوب زمان من انتظارت مي كشم
بر خلاف هر تبسم غرق اشك است ديده ام
من حقيرم مرد والا انتظارت مي كشم
در نگاه سبز باغ و اين سكوت و بي كسي
دير كردي اي دلارا انتظارت مي كشم
حق دوباره کرمی کرد که بیدار شوم
با نگاه تو گل فاطمه هشیار شوم
از ازل گر دل من بر تو ارادت کردست
مادرت خواست که من بر تو گرفتار شوم
همه ترس من از باقی عمرم این است
باز بر پیش نگاه تو گنهکار شوم
به خدا حاجتم از سفره زهرا این است
دور از اهل سقیفه به علی یار شوم
حق آن چادر پر وصله و خاک آلوده
محرم اهل کسا با دل بیمار شوم
همچو مقداد هماهنگ شوم با دل و جان
جان نثار تو چو میثم به سر دار شوم
چه كنم تا كه شبي لايق ديدار شوم
بهر ديدار گل فاطمه بيدار شوم
همچو آن پير خراباتي و عاشق پيشه
چشم بيمار تو را بينم و بيمار شوم
همه ي ترس من اين است كه اي محرم راز
بروم باز از اينجا و گنه كار شوم
كاش مي شد به سويم نظري مي كردي
تا كه از خواب گنه يكسره بيدار شوم
عاشقان بي سر و سامان و گرفتار تواند
كاش از عشق تو من نيز گرفتار شوم
در بيابان گناه و هوس و بي كسي ام
كمكم كن كه دگر راهي گلزار شوم
چشمی که رد پای شما را مرور کرد
تنها به شوق لمس شما ابر بیامان
یک شهر را به وسعت باران نمور کرد
روزی هزار مرتبه تقویم ناامید
تاریخ روز آمدنت را مرور کرد
تأثیر یک غروب غمانگیز جمعه بود
مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد
اصلاً خیال روی شما سالهای سال
دیوان شاعران جهان را قطور کرد
شاعر :
سائلي بي دست و پايم راه را گم كرده ام
عبد كوي هل اتايم راه را گم كرده ام
بس كه دوري جستم از اين بارگاه باصفا
آستان صاحب درگاه را گم كرده ام
آشنايم نيستم از فرقه ي بيگانگان
چند روزي دلبر دلخواه را گم كرده ام
دردهايم را نگفتم چند گاهي با طبيب
شد دلم بی غمگسار و چاه را گم کرده ام
قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خويش
خيمه ي زيباي ثارالله را گم كرده ام
گوش جان نسپر ده ام بر يا لثارات الحسين
راه قرب كوي آن خونخواه را گم كرده ام
در شب تاريك هجران چشم دل را بسته ام
كور دل هستم كه نور ماه را گم كرده ام
كربلا كوته ترين راه است تا درگاه دوست
با كه گويم اين ره كوتاه را گم كرده ام
آن قدر نالیده ام افتاده ام من از نفس
سوختم اتش گرفتم زود فریادم برس
در ضمیر من نمی گنجد به جز عشق نگار
جا ندارد غیر تو در قلب زارم هیچ کس
انقدر نالیده ام از هجر تو من روز و شب
عاقبت بیمار گردیدم فتادم از نفس
هیچ میدانی که هستم با چه هستم در وجود
من همان مرغ گرفتارم فتاده در قفس
باز کن در را که ایم من میان خانه ات
گو نگردد مانعم ای دوست مأمور و عسس
کاروان رفته است و من مانده عقب از کاروان
بی خبر من مانده ام ناید به جز بانگ جرس
تا که جان دارد (رضایی) از پی این قافله
می دود هر روز وشب دنبال آن اسب و فرس
جمعه ها ما زائر گل میشویم
شاخساران توسل میشویم
خشم ما در جمعه طغیان میکند
اشک را در چشم پنهان میکند
می شکوفد تا حریم کبریا
ناله هامان ای گل نرگس بیا
ای گل نرگس صفای دل توئی
چلچراغ سبز این محفل توئی
ای گل نرگس رهایی دست توست
یک گلستان شقایق هست توست
ای گل نرگس ای صاحب الزمان
از فراقت از فراقت الامان
درون كلبه قلبم همیشه جای تو باشد
مرا نسیم نگاهت به باغ آینهها برد
خوشا كبوتر عشقی كه در هوای تو باشد
قنوت سبز نمازم به التماس درآمد
چه میشود كه مرا سهمی از دعای تو باشد
به گور میبرد ابلیس آرزوی دلش را
اگر كه تكیه دستم به شانههای تو باشد
در این دیار حریمی برای حرمت دل نیست
بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد
خدا كند كه دلم را به هیچكس نفروشم
خدا كند كه دل من فقط برای تو باشد
يك شب بيا ستاره بريزم به پای تو
ای آفتاب من همه چيزم فدای تو
يك شب بيا به ما برسد ای اذان صبح
از پشت بام مسجد كوفه صدای تو
ما مدتیست خانه تكانی نكرده ايم
شرمنده ايم در دل ما نيست جای تو
غير از همين دو قطره اشكی كه مانده بود
چيزی نداشتم كه بيارم برای تو
از روزهای هفته سه شنبه برای من
شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو
روزی به خاطر سفر جمكران من
روزی به خاطر سفر كربلای تو
شاعر:
دوباره روز ما رفت و شب آمد
غروب آمد فغانی بر لب آمد
نگشتم با خبر از حال يارم
خبر از غصه های او ندارم
دعا خواندم که او باشد سلامت
نبيند رنج و محنت تا قيامت
نمی دانم قبولم کرده يا نه؟
برای ما عطا آورده يا نه؟
غمی از قلب او کم گشت يا نه؟
دل او خالی از غم گشت يا نه؟
همه عشقم بود ای جان جانان
به پای تو بيندازم سر و جان
الا زيبا نگارم کی می آيی؟
همه عيد و بهارم کی می آيی؟
بيا درد علی (ع) درمان بگيرد
بيا هجران تو پايان بگيرد
الا ای آرزويم کی می آيی؟
تمام آبرويم کی می آيی؟

